خرید بک لینک
برخیز تا پناه به میخانه ای بریماز عمر دست شسته به پیمانه ای بریم مستانه گر که بر سر ما جام بشکنندخوش تر که رنج صحبت فرزانه ای بریم از چرخ شکوه ،قصه ی بیهوده گفتن استدیوانگی است شکوه  به دیوانه ای بریم آن سان شدم ملول که گر وجه می  رسداین پنج روزه خانه به میخانه ای بریم آنجا هم ار نشد که شوم ،همتم کجاستچون جغد آشیانه به ویرانه ای بريمعماد خراساني

برچسب: نویسنده: النا فدایی تاريخ: جمعه 9 ارديبهشت 1401 ساعت: 6:34

من زنده بودم اما انگار مرده بودماز بس که روزها را با شب شمرده بودم یک عمر دور و تنها تنها به جرم این کهاو سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجماز بس که خویشتن را در خود فشرده بودم در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شدگویی بجای خورشید من زخم خورده بودم وقتی غروب می شد وقتی غروب می شدکاش آن غروب ها را از یاد برده بودم محمد علي بهمني

برچسب: نویسنده: النا فدایی تاريخ: جمعه 9 ارديبهشت 1401 ساعت: 6:34

صفحه بندی